رویکردهای رایج در مساله ذهن و بدن و بررسی هوش مصنوعی از منظر آنها

مکاتب رایج در مساله ذهن و بدن:
دوگانه نگری:
– دوگانه نگری جوهری:
مشهورترین دوگانه نگر جوهری دکارت است. از نظر او طبیعت از دو جوهر به طور کلی متفاوت تشکیل شده است: نفس و ماده. نفس چیزی است که فکر و شعور دارد و بعد ندارد، در مقابل جسم بعد دارد ولی فکر و شعور ندارد. دکارت رویدادهای ذهنی را کاملا شخصی و غیرمکانی می داند و معتقد است که اندیشیدن فرایندی کاملا غیرمادی و عمل نفس است. مبنای دکارت برای این تمایز شهود عقلانی اول شخص است و شامل سه گزاره است: ذهن هر کس بهتر از بدنش شناخته می شود، ذهن اساس من بودن اول شخص است، ذهن اساس ادراک دنیای فیزیکی خارج از خود است.
– دوگانه نگری رایج:
این دیدگاه به “روح در ماشین” اشاره میکند. ماشین جسم انسان است و روح جوهر معنوی است که ساختار درونی آن کاملا با ماده تفاوت دارد اما با وجود این روح کاملا مکان مند است. در واقع بر اساس این دیدگاه بدن نوعی ظرف است و ذهن یا نفس درون این ظرف جای دارد. ذهن با بدن از طریق مغز ارتباط دارد. این نظریه مشکل مربوط به نظریه دوگانه نگری جوهری مبتنی بر مبهم بودن چگونگی ارتباط نفس غیرمکان مند با بدن مکان مند را توجیه کرده است.
– دوگانه نگری ویژگی ها:
از دیدگاه یک دوگانه نگر ویژگی ها، اگر چه هیچ جوهر غیرمادی وجود ندارد مغز دارای یک سری ویژگی های ذهنی است که نمی توان آنها را بر حسب ویژگی های فیزیکی کاملا تبیین کرد. ویژگی هایی همچون احساس درد، احساس زیبایی، احساس رنگ ها. انچه ویژگی های ذهنی خوانده می شود گرچه خود ماده نیست چیزی نیز غیر از ویژگی های مغز نیست. یعنی این ویژگی ها برخاسته از ماده و ناشی از فعل و انفعالات مادی هستند.
رفتارگرایی تحلیلی:
دو صورت کلی از رفتارگرایی عبارتند از: رفتارگرایی علمی و رفتارگرایی فلسفی.
رفتارگرایی علمی: تنها داده های مقبول برای علم روانشناسی داده های رفتاری هستند. این داده ها در تجربه قابل ارزیابی اند. حوزه تجربی درونی از قلمرو تبیین علمی بیرون است و ما نباید در صدد این باشیم که درباره ماهیت ذهن یا حالات ذهنی بحث کنیم.
رفترگرایی فلسفی: رفتار را تشکیل دهنده و لازمه ذهنیت می داند. دو روایت از رفتارگرایی فلسفی در حوزه فلسفه ذهن هست: روایت منطقی و روایت هستی شناسانه. روان منطقی به شدت تحت تاثیر پوزیتویسم است. بر اساس این روایت هر گزاره روانسناسی در صورتی معنی دارد که یک پدیده ذهنی را توصیف کند و بدون اینکه محتوایش را از دست بدهد بتواند به جمله ای که منحصرا درباره پدیده های فیزیکی یا رفتاری است ترجمه شود. این امر با اصل تحقیق پذیری پوزیتویسم هماهنگ است. طبق روایت هستی شناسانه یک حالت ذهنی چیزی جز همان رفتار نیست درد همان رفتار درد یعنی نالیدن است. درد علت نالیدن نیست بلکه یکی هستند.
به طور خلاصه رفتارگرایی تحلیلی معتقد است حالات ذهنی شخص نهایتا چیزی نیستند جز برخی الگوهای رفتاری آشکار که شخص نمایش می دهد یا آماده به نمایش گذاشتن آنها در اوضاع مناسب است.
این همانی یا همسانی:
دیدگه رفتارگرایی به موضع همسانی یا این همانی منجر شد که ادعای اصلی آن این است که برای هر رخداد ذهنی در ارگانیزم یک حالت مغزی وجود دارد. حالات ذهنی همان حالات فیزیکی مغز هستند یعنی هر نوع حالت یا فرایند ذهنی با نوعی حالت یا فرایند فیزیکی درون مغز یا سیستم عصبی مرکزی این همانی عددی دارد (هر دو یک چیزند). حالات ذهنی و مغزی تعابیر متفاوتی از یک واقعیت هستند ولو آنکه در زبان دو تا باشند. بنابراین دیدگاه وجود ساختار عصبی برای داشتن ذهنیت شرط لازم و کافی است. به دلیل چنین نگرش مادی نگرانه صرف است که این نظریه را ماتریالیسم تقلیل گرا نامیده اند.
ماتریالیسم حذف گرا:
از دیدگاه ماتریالیست تقلیل گرا، تناظر یک به یک میان حالات ذهنی و مغزی وجود دارد اما از دیدگاه ماتریالیسم حذف گرا چیزی با عنوان باور، میل، قصد و دیگر حالات ذهنی رایج روانشناسی کنونی وجود ندارد و این واژگان ذهنی را باید از هر گفتمان جدی پیرامون جهان حذف کرد. از منظر ماتریالیسم حذف گرا چارچوب روانشناسی فهم متعارف ما از تصوری نادرست و گمراه کننده از علل رفتار آدمی و سرشت کنش های شناختی ماست. روانشناسی عامه بازنمایی سراسر کاذب از حالات و کنش های درونی ماست.
کارکردگرایی:
این رویکرد یک روایت اولیه به نام کارکردگرایی ماشینی دارد. این روایت اولیه ذهن را مانند ماشین می داند و فرایندهای ذهنی را مثل پردازش های کامپوتری می داند (وجه تسمیه ان هم ماشین تورینگ است که در ادامه ذکر می شود). روایت بعدی آن کارکردگرایی نظری علی است. این رویکرد به دنبال این انتقاد به نظریه این همانی ایجاد شد که امکان قابلیت تحقق چندگانه خواص ذهنی وجود دارد. قابلیت تحقق چندگانه خواص ذهنی یعنی اینکه مثلا درد را هم من هم یک هشت پا داریم با اینکه رشته های عصبی متفاوتی داریم. پاسخ کارکردگرایی این است که تحریک این رشته ها در من همان کاری را می کند که در هشت پا. پس آنچه یک حالت ذهنی را آن حالت خاص می کند انجام وظیفه و کارکرد پیوندخورده با آن است. از این دیدگاه یک سیستم علی بین تاثیرات محیط بر بدن (ورودی محیطی)، حالات ذهنی و رفتار بدنی (خروجی رفتاری) وجود دارد. یک رویداد بیرونی باعث فعال شدن باورها و به دنبال آن هیجان هایی می شود که به یک خروجی می انجامد. مکانیزم های وابسته علی به شکل سلسله با هم فعال می شوند. بنابراین حالات ذهنی در ساختار علی جهان نقش واقعی دارند زیرا علل درونی و داخلی رفتار هستند. کارکردگرایی از نوعی کلی نگری در حالات ذهنی دفاع می کند چون هویت دقیق هر حالت ذهنی به یک سیستم علی کلی بستگی دارد یعنی به ساختار کلی داخلی سیستم و به شیوه ای که سیستم با دنیای خارج متصل است.
کارکردگرایی وارث رفتارگرایی است اما دو تفاوت عمده دارد: رفتارگرا در پی آن بود که حالات ذهنی را صرفا در قالب درون داد محیطی و برون داد تعریف کند اما کارکردگرا این را امکان پذیر نمی داند. به نظر کارکردگرا، هر حالت ذهنی به گونه ای گریزناپذیر مستلزم ارجاع به دیگر حالات متنوع ذهنی است که با حالت موردنظر رابطه علی دارند.
از سوی دیگر تفاوتی اساسی میان این نظریه و این همانی وجود دارد . در این همانی میان حالات ذهنی و مغز نه تنها رابطه تساوی بلکه رابطه تساوق وجود دارد پس تنها جسمی که می توانست محقق کننده ذهن باشد حتما باید ساختار و موادی مشابه مغز می داشت ولی در اینجا چنین تعصبی وجود ندارد و محقق کننده های متفاوت می توانند نقش واحدی داشته باشند. این نتیجه مهم به کارکردگرایان این اجازه را دارد که به دنبال الگوهای دیگری غیر از مغز برای ایجاد ذهن و یک موجود هوشمند بروند و در این میان به واسطه توسعه یافتگی و موفقیت های رایانه در دوران اخیر این دستگاه بهترین و سهل الوصول ترین انتخاب برای شبیه سازی ذهن بوده و هست.
دیدگاه مشائین :
شاخص ترین فرد در بین حکمای مشائی در حوزه فلسفی اسلامی ابن سینا است. دیدگاه مشائین در باب نفس و بدن را میتوان دوگانه انگار حداکثری نامید. آنها وجود مستقل نفس و بدن را می پذیرند ثانیا معتقدند که این دو به لحاظ ذات کاملا متباین از هم هستند. نفس انسانی حقیقتی مجرد است. تجرد بر اساس نظر آنها امر ثابت و بدون تغییر و رشدی است یعنی نفس از ابتدای تعلق به بدن تا انتها ثابت است و تغییر نمی کند و تغییرات تنها در اعراض نفس است. آنها قائل به حدوث روحانی نفس هستند و معتقدند که نفس مجرد با ایجاد بدن و در کنار آن به وجود می آید. این نظر به روحانیت الحدوث و البقا شهرت دارد. ابن سینا بدن را ابزار تکامل نفس می داند از این رو برای تشبیه نسبت نفس به بدن از مثال هایی مثل پادشاه نسبت به مملکت، ناخدا برای کشتی و نجار به ابزار نجاری استفاده می کند. نفس به لحاظ ذات مجرد است و به بدن محتاج نیست اما به لحاظ فعل به بدن محتاج است. وی ارتباط نفس مجرد با بدن مادی را با علاقه تدبیری و به کارگیری بدن توسط نفس توجیه می کند. واسطه این ارتباط نیز روح بخاری است.
دیدگاه اشراقیون:
فرد شاخص این دیدگاه سهروردی است. دیدگاه وی منطبق با ابن سینا است و دیدگاه او را نیز می توان دوگانه انگاری حداکثری نامید. اون هم نفس را غیرمادی می داند و هم بر حدوث روحانی آن تاکید دارد. تفاوت انها در توجیه ارتباط نفس و بدن است. از منظر شیخ اشراق رابطه نفس و بدن از نوع رابطه شوق و اشتیاق است. بدن شوق آن را دارد که نفس با تعلق به آن به تدبیرش بپردازد و در مقابل نفس نیز در اشتیاق است که با تحت تدبیر گرفتن بدن از این ابزار مادی برای کمال خود استفاده کند.
انتقاد به این دو دیدگاه در باب رابطه نفس و بدن است که در ارایه توجیه نحوه ارتباط نفس و بدن ناتوان است. روح بخاری به عنوان واسط معرفی شده است اما باید خود یا مجرد صرف باشد یا مادی صرف پس واسطه در این ارتباط قرار نمی گیرد.
دیدگاه حکمت متعالیه:
مبتکر این دیدگاه که الان غالب است ملاصدرا است. از منظر ملاصدرا نیز نفس حادث است اما تفاوت اصلی این است که در حالی که از دیدگاه ابن سینا و شیخ اشراق نفس حادث به حدوث روحانی است از نظر ملاصدرا نفس حادث به حدوث جسمانی است. این دیدگاه حدوث جسمانی نفس نامیده شده است. این اختلاف از اینجا ناشی می شود که از نظر قبلی ها نفس انسانی امری ثابت است که از ابتدای پیدایش تا انتها تغییری نمی کند اما ملاصدرا این را قبول ندارد. از نظر او ترکیب نفس و بدن ترکیب اتحادی است و نه انضمامی و نفس در ابتدای پیدایش صورت جسمانی است که با بدن هویت واحدی را تشکیل داده است. این هویت واحد تکامل یافته و به مراتب گوناگونی نائل می شود. نفس زمانی کاملا مجرد می شود که به تکامل و فعلیت محض برسد. ملاصدرا تصویر دقیقی از این رابطه از ابتدای ایجاد بدن انسان دارد.

هوش مصنوعی:
واژه هوش مصنوعی به معنای امروزین آن، نخستین بار در سال ۱۹۵۶ میلادی توسط مک کارتی، ماروین مینسکی و سایر همکارانش در کنفرانس دارموث وضع شد. سیمون در مقاله ای نوشت:
اکنون در دنیا ماشین هایی هستند که فکر می کنند، یاد می گیرند و خلق می کنند. علاوه بر این، توانایی آنها برای انجام این امور به سرعت در حال افزایش است و در آینده نزدیک دامنه مسائلی که آنها می توانند از پس آن برآیند، به همان وسعت دامنه مسائلی است که ذهن بشر به کار رفته است. شهود، بصیرت و یادگیری، دیگر ملک انحصاری انسان ها نیستند، هر رایانه فوق سریع را می توان برنامه ریزی نمود تا این خصلت ها را بروز دهد.
مینسکی پیش بینی کرده بود نسل بعدی کامپیوترها انقدر هوشمندند که ما شانس آورده ایم که اگر آنها بخواهند ما را در اطراف منزل همچون حیوانات اهلی نگهداری کنند! فلاسفه دست به کار شدند و بحث را به لحاظ امکانی آن بررسی کردند که ببینند ایا این امکان وجود دارد که این ماشین های مصنوعی و ساخت بشر به سطح انسان برسند یا حتی روزی از آن فراتر بروند؟
تعریف هوش مصنوعی:
رویکرد قوی به مساله هوش مصنوعی در پی آن است که ماشینی بسازد که تمامی قابلیت هایی که تداعی گر هوش در انسان است را از خود بروز دهد مثل آگاهی، اراده، تفکر، فهم معنا و زبان، یادگیری و غیره. از این منظر تعریف هوش مصنوعی این است: خودکارسازی فعالیت های مرتبط با تفکر انسان مانند تصمیم گیری، حل مساله و یادگیری.
در رویکرد ضعیف به هوش مصنوعی تنها به داشتن کارکرد مشابه آن در برخی زمینه های توانمندی هوش انسانی اکتفا می شود از این رو لازم نیست مثلا ماشین ساخته شده دارای آگاهی یا توامندی هایی از این قبیل باشد. به عبارت دیگر همین توانایی هایی که امروزه در رایانه ها برای انجام امور محاسباتی دیده می شود هوش مصنوعی به معنای ضعیف آن است. با توجه به این رویکرد تعریف هوش مصنوعی این است: مطالعه اینکه چگونه رایانه ها را می توان وادار به انجام کارهایی کرد که در حال حاضر انسان ها آنها را بهتر انجام می دهند.
دو رویکرد عمده برای دستگاه مصنوعی هوشمند وجود دارد:
نشانه گرایی: این نگرش که با عنوان دیدگاه نمادین، کلاسیک و سنتی مشهور شده یک نگرش محاسباتی به ذهن دارد. ایده اساسی این است که فکر کردن یعنی محاسبه کردن. طبق این نظریه اولا تفکر چیزی جز محاسبه نیست و ثانیا افکار رمزهای پایه ای هستند که ویژگی های نحوی و دلالت شناختی با هم دارند. نشانه گرایان به این باور رسیده بودند که کار رایانه بسیار شبیه ذهن است و در واقع هر دو تنها سیستم هایی هستند برای داده پردازی علایم صوری که خود بازنمودهایی از جهان خارج محسوب می شوند. کرافت می نویسد بنا بر محاسبه گرایی ذهن کامپیوتر است.
آزمون تورینگ: تورینگ این آزمون را در پاسخ به این سوال که آیا ماشین می تواند فکر کند یعنی همان تلقی قوی از دیدگاه هوش مصنوعی طراحی کرد. محتوای این آزمون از این قرار است که اگر دو چیز رفتار مشابه هم داشته باشند و بپذیریم که یکی از آنها دارای ذهن است آنگاه لزوما دیگری نیز واجد ذهن است. این آزمون به این شکل است که یک دستگاه رایانه و انسانی را در پشت دو پرده قرار می دهیم به گونه ای که شخص آزمونگر بتواند با هر دوی آنها ارتباط برقرار کند اما نداند در پشت کدام پرده انسان قرار دارد و پشت کدام یک ماشین. در مقابل پرسش های آزمونگر پاسخ های هر یک بر روی صفحه ای نمایش داده می شوند. شخص پرسشگر باید بگوید کدام پاسخ متعلق به انسان است و کدام از آن ماشین. اگر نتواند تشخیص دهد آنگاه چون پذیرفته ایم که انسان ذهن دارد و آگاه است پس باید بپذیریم که آن ماشین نیز برای ذهن و آگاهی است.
از مهم ترین انتقادهای مطرح شده به ازمون تورینگ استدلال اتاق چینی است که از سوی جان راجرز سرل صورت بندی شده است. از دیدگاه سرل کامیپوتر فاقد معناشناسی است و صرفا به ورودی ها بر حسب قواعد از پیش تعیین شده پاسخ می دهد.
پیوندگرایی: در این رویکرد معتقدند که با استفاده از برنامه ریزی می توان ماشین را به معنای حقیقی هوشمند کرد. انها می گویند رایانه فاقد توانایی های نشانگر هوشمندی در انسان مانند یادگیری است و تلاش می کنند ماشینی بسازند که بیشترین شباهت را از نظر عملکرد و ساختار با مغز انسان داشته باشد. شبکه های پیوندگرا بر ایده ای از شبکه های عصبی زیستی مبتنی هستند. لو درباره اختلاف سیستم پردازش مرکزی در رایانه ها و مغز می نویسد:
ساختار مغز انسان با ساختار کامپیوترهای الکترونیک سنتی تفاوت بسیاری دارد. مغز شامل میلیاردها نورون است که در شبکه پیچیده ای با هم ارتباط دارند. نورون های اندام حسی در اثر تغییرات محیطی و برهم کنش نورونی الگوی فعالیت شبکه پیوسته تغییر می کند. هیچ پردازنده مرکزی در مغز نیست که قابل قیاس با پردازنده های سنتی کامپیوتر باشد. اگر بتوانیم مغز را یک پردازش گر اطلاعات بخوانیم پردازشگری است که حجم عظیمی از پردازش در آن به طور موازی نه پشت سر هم یا سری انجام می شود.
در پردازش سری همه اطلاعات تنها در یک نقطه پردازش می شود و بقیه قسمت ها نقش اصلی ندارند و یک پردازش مرکزی یا همان cpu به صورت متمرکز وظیفه پردازش را بر عهده دارد، مثل رایانه های معمولی. در پردازش موازی در واقع پردازش توسط چند واحد صورت می گیرد که به هم متصل هستند و در طول هم نیستند. مغز شبیه یک شبکه پیوندی است که قسمت های مختلف ان به صورت همزمان عملیات داده پردازی را روی اطلاعات واصله صورت می دهند و در واقع یک کل در هم تنیده اند و چنین نیست که اطلاعات تنها در یک نقطه مرکزی پردازش شود.

مساله هوش مصنوعی از منظر دیدگاه های مربوط به ذهن و بدن:
برای یافتن پاسخ دقیق به مساله امکان هوش مصنوعی، انچه همواره مورد توجه فیلسوفان قرار داشته مساله ذهن و بدن بوده است. پاسخ به سوالاتی مثل اینکه سرشت واقعی فرایندهای ذهنی چیست؟ موطن اصلی ذهن کجاست؟ و پرسش هایی از این قبیل پایه اصلی در پاسخ به مساله امکان هوش مصنوعی است.
دوگانه نگری جوهری:
بر اساس این نگرش عامل هوشمند باید حتما دارای بخش مجرد برای ادراک، آگاهی و سایر ویژگی هایی باشد که از یک دستگاه هوشمند انتظار می رود و همچنین انسان به دلیل اینکه تنها ابزار مادی در اختیار دارد توانایی ایجاد موجود مجردی ندارد و باید مستقیما توسط خداوند افاضه شود. این در حالی است که هر دو رویکرد نشانه گرایی و پیوندگرایی در صدد هستند تنها با ابزار مادی به این مهم دست یابند.
دوگانه نگری رایج :
این دیدگاه نیز در این مساله که هوشمندی خصیصه بخش مجرد انسان است و ماده از ادراک ناتوان است با قبلی مشترک است.
دوگانه نگری ویژگی ها:
از منظر یک دوگانه نگر ویژگی ها انچه ویژگی های ذهنی خوانده می شود گرچه خود ماده نیست چیزی نیز غیر از ویژگی های مغز نیست. یعنی این ویژگی ها برخاسته از ماده و ناشی از فعل و انفعالات مادی هستند. پس از منظر دوگانه نگر ویژگی ها، خصوصیت هوشمندی نیز چیزی جز ویژگی خاص ماده نیست. از طرفی هر دو رویکرد نشانه گرایی و پیوندگرایی نیز تنها به ماده برای ساخت موجود هوشمند اتکا دارند پس می توان گفت که دیدگاه دوگانه نگر ویژگی ها امکان هوش مصنوعی با توجه به هر دو رویکرد ممکن می داند.
رفتارگرایی:
رفتارگرایی هم با تصور یگانه نگر و مادی از انسان و هم با تصور دوگانه انگارانه کاملا سازگار است اما به هر حال مهم این است که یک رفتارگرا اگر رفتارهای قابل مشاهده مورد نظر خود را از یک ماشین مادی نیز ببیند به هوشمندی آن حکم می کند و مهم نیست رفتار از چه ساختاری سر زده است.
این همانی:
کاربردی ترین نکته برای پاسخ به مساله امکان هوش مصنوعی با توجه به دیدگاه این همانی این است که از منظر این نظریه میان حالات ذهنی و فعل و انفعالات مغز نه تنها رابطه تساوی بلکه تساوق برقرار است. برای ساخت یک موجود هوشمند تنها یک راه وجود دارد و ان اینکه باید عامل هوشمندی یعنی مغز به همان شکل و با همان مواد ایجاد شود. رویکرد نشانه گرایی به دنبال مدل سازی ذهن با استفاده از رایانه است و اختلاف مغز و رایانه به لحاظ ساختار و مواد امر روشنی است در نتیجه از نگاه این همانی رویکرد نشانه گرایی در ایجاد موجود هوشمند ناتوان خواهد بود. اما پاسخ پیروان این همانی به رویکرد پیوندگرایی متفاوت است و می توان گفت در صورتی که چیزی عین مغز ساخته شود از دیدگاه این همانی لزوما هوشمندی باید متحقق شود.
ماتریالیست حذف گرا:
رویکرد این دیدگاه رویکردی سلبی و نفی گرایانه نسبت به نظریات رایج امروزی است و مشخصا از خود نظر خاصی درباره تحلیل هوشمندی ندارد پس این دیدگاه حداقل در مورد رویکرد نشانه گرایی پاسخ امکانی به مساله هوش مصنوعی را تا آشکار شدن نظریه جدید و دقیق در این رابطه به تاخیر می اندازد. دیگر اینکه در هر صورت با توجه به اینکه رویکرد اصلی در اینجا ماتریالیسیت است و از طرف دیگر به هر حال مغز را به عنوان یک عامل هوشمند می پذیرد میتوان گفت ایجاد هوش مصنوعی قوی با رویکرد پیوندگرایی را ممکن می داند.
کارکردگرایی:
بنا بر گزارش چرچلند، کارکردگرایی نزد فیلسوفان، روانشناسان شناخت و پژوهشگران هوش مصنوعی پذیرفته شده ترین نظریه ذهن است. از منظر کارکردگرایان با توجه به مشابهت های موجود میان ذهن و رایانه بهترین وسیله برای شبیه سازی ذهن در حال حاضر رایانه است. کارکردگرایی از بسیاری از جهات حالات ذهنی را بسان حالات نرم افزاری یک کامپیوتر می داند که میتوانند در قالب رابطه میان ورودی ها، دیگر حالات نرم افزاری کامپیوتر و خروجی های ان تبیین شوند. حالات نرم افزاری را می توان در تقابل سخت افزاری دانست که میتوان آنها را با حالات عصبی شخص قیاس کرد. ورودی ها مثلا ضربه روی کلید و خروجی ها تصویر نمایشگر است که به ترتیب با تحریک اندام های حسی و حرکات بدن قابل مقایسه هستند. به نظر بسیاری از کارکردگرایان این بیش از یک قیاس صرف است زیرا مغز انسان عملا یک کامپیوتر زیستی است که در طول دوران تکامل توسط فرایندهای انتخاب طبیعی شکل گرفته است. پس از منظر کارکردگرایی رویکرد نشانه گرایی به موفقیت می انجامد. از سوی دیگر، کارکردگرایان برخلاف طرفداران این همانی انحصار در تحقق دهنده ذهن را نمی پذیرند و از طرف دیگر مغز را به عنوان یک رایانه زیستی و تکامل یافته به عنوان یک هوش قوی تحقق یافته قبول دارند پس این عدم انحصار موجب می شود انها تحقق هوش مصنوعی قوی با رویکرد پیوندگرایی را ممکن بدانند.
به طور خلاصه از منظر دیدگاه های دوگانه انگاری ویژگی ها، رفتارگرایی تحلیلی و کارکردگرایی امکان تحقق هوش مصنوعی قوی با استفاده از رویکرد نشانه گرایی هست اما سایر روش ها این روش را عقیم می دانند. دیدگاه های دوگانه انگاری ویژگی ها، رفتارگرایی تحلیلی، این همانی، کارکردگرایی، ماتریالیسم حذف گرا و حکمت متعالیه نگرشی امیدوارانه به رویکرد پیوندگرایی دارند.
مشاعین و اشراقیون :
از هر دو دیدگاه فوق عامل هوشمندی قوی نفس مجرد و کاملا غیرمادی است که انسان نیز توانایی ایجاد این بخش مجرد را ندارد چرا که محدوده اثر انسان تنها عالم ماده است پس این بخش مجرد باید همراه با بدن توسط خالق ایجاد شود. بنابراین به اسانی می توان گفت با توجه به این دیدگاه دوگانه انگاری حداکثری هر دو دیدگاه رویکرد نشانه گرایی و پیوندگرایی را در ایجاد هوش مصنوعی ناتوان می دانند.
حکمت متعالیه:
تا اینجا پاسخ هر دیدگاه به مساله هوش مصنوعی را در حقیقت با تاویل این نظریات به دوگانه نگری نفس و بدن یا یگانه انگاری شان یافتیم اما ملاصدرا در مساله نفس و بدن دیدگاهی بین این دو دیدگاه دارد. ملاصدرا از طرفی هم وجود نفس مجرد را قبول دارد و هم جسم مادی را و از سوی دیگر ترکیب انها را قبول ندارد و معتقد است که اینها تنها مراتب مختلف یک حقیقت واحد هستند (ترکیب اتحادی نه انضمامی). نفس انسان حقیقت است که مراتب مختلف عالی تا دانی را شامل می شود. بدن همان نفس است اما نفس در مرتبه دانی. یک مبنا برای پاسخ به هوش مصنوعی بحث جسمانیت الحدوث بودن نفس است. به این معنا که نفس انسانی در ابتدای حدوث کاملا مادی و غیرمجرد است. این مطلب امید به پاسخ مثبت به هوش مصنوعی می دهد. چرا که هر دو دیدگاه نشانه گرایی و پیوندگرایی معقتدند هر چه حاصل شود چه از جنس رایانه باشد چه دستگاه عصبی در ابتدا کاملا مادی و دارای حدوث جسمانی است. طبق گفته استاد مطهری قیدی برای اینکه موجودی مادی به غیرمادی تبدیل شود وجود دارد و آن وجود تکامل در آن ماده است. خواص روحی نتیجه ترکیب عناصر ماده نیست و ماده جسمانی تا در حد مادیت است فاقد این خواص است این اثار زمانی پیدا می شود که ماده در ذات و جوهر خود متکامل و دارای درجه ای از وجود شود که غیرمادی است. اما در رویکرد نشانه گرایی با یک ماده رو به تکامل روبه رو نیستیم و رایانه تنها ترکیب عناصر است. اما رویکرد پیوندگرایی در صدد است که با استفاده از شبکه های عصبی به این غایت دست یابد و طبیعتا احتمال حرکت رو به تکامل در شبکه های عصبی هست. پس می توان نتیجه گرفت از منظر حکمت متعالیه احتمال دستیابی به غایت موجود هوشمند به این روش هست. داشتن حرکت رو به تکامل شرط لازم هوشمند شدن است و نه شرط کافی و البته برای شروط کافی نتیجه کاملی وجود ندارد.

منابع
خاتمی، محمود. (۱۳۸۱). آشنایی مقدماتی با فلسفه ذهن. تهران: جهاد دانشگاهی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران.
کربکندی، مینایی و دیرباز (۱۳۹۳). بررسی فلسفه امکان تحقق هوش مصنوعی قوی با توجه به دیدگاه های مختلف در مساله ذهن و بدن. فلسفه دین، ۱۱(۱)، ۱۷۳ – ۱۹۶

درباره نویسنده

مطالب مرتبط